اگر دبیــر بودم 
اگر دبیـر فیزیک بودم ؛ ثابت می کردم سوی نگاهت از مرکز قلبم میگذره 
اگر دبیـر شیمی بودم ؛ نام تو رو توی قلبم پخش می کردم تا محلولی از محبت شود![]()
اگر دبیـر دینی بودم ؛ می دونستم که تو قبله منی و هر کجا تو باشی سر به سجده فرو می آورم ![]()
اگر دبیـر جغرافیا بودم ؛ می دونستم خوش آب و هواترین منطقه دنیا آغوش توست
اگر دبیـر زبان بودم ؛ به هر زبانی میگفتم عاشقت هستم و خواهم ماند
عزِیـــزم اگه دبیر بودم همه این کارا رو میکردم تا بدونی چقدر میخوامت


نمی دانم چرا چند روزی ست دلم اعتصاب کرده ، اعتصاب تنهایی ! ؛ البته حدسی زدم که هر چه عقربه های ساعت کوچکم به جلو هل داده می شوند ،به یقین نزدیکترم می کنند. حدس من تحـــریم بودنت است. شاید چون چند روزیست که بودنت را از من دریغ کردی این حس در من تداعی شده. اما حالا دارم با خودم فکر میکنم گاهی تنهایی هم بد نیست و بی تو بودن دریچه ایست به دیگر گونه زیستن ؛هر چند شیرینی با تو بودن را ندارد امــا به جرأت میتوانم بگویم تلخی های با تو بودن را هم ندارد...
کمــی دیـــرتر بیـا ! بگذار تا با خودم باشم ،برای خودم و به یاد خودم. تو بیایی من دیگر من نیستم، می شوم دلقکی که تو می خواهی. التماست می کنم دیــرتر بیـا بگذار تا نبودنت را عادت کنم.

آه که چقدر هوس کردم این سرابــ محبتتــ روزی تبدیل شود به حقیقتی انکار ناپذیر؛ و باز هم من می مانم اینجا ، منتــــظـر. وچه نیکو نام نهادم خودم را... منتظر
منتظری که تشنه ی محبت توست ، آری! تویی که از همان ابتدا تمامت سراب بود برایم. هر چند که هیچ گاه مزه ات را نچشیده ام اما خرسنـدم از اینکه همیشه برایم ناتمام می مـــانی!! ســـــــرابــــم ... دوستت دارم.


فکــر می کــردم
در قلب تـــــــــــــــــو
محکومم به حبــس ابد!!
به یکبــــــــاره جــا خــوردم ...
وقـــتی زنــــدان بـــــــــــــــــــان،
بر ســـرم فریاد زد:
هـــــــــــی..
تـــــــــــو
آزادی!!
و صـــدای گامهای غریبه ای که به سلـــول من می آمـــد ...


نمیدانم چه حسی هست انگار آن طرف تر،پشت چشمانم،کاسه سرم را دارند سیم می کشند. شاید می خواهندخاطرات قدیمی و کهنه ای که لایه لایه در سرم رسوب کرده را برایم زنده کنند؛ یا شاید هم مموری مغزم پر شده می خواهند لایه روبی کنند تاخاطرات آینده ام در ذهن ثبت شود. زوق زوق چشمانم عجیب است از صبح پیله ام شده انگار نمیداند هر چه بیشتر پیله ام شود به پروانه شدنم کمک می کند...!!

دنبال لغت میگردم، دنبال واژه، دنبال رمز عبوری که به مغزم دهم و وارد دنیای عجیب و پیچیده افکارم شوم، این روزها گویی از خودم هم فراموشم شده اینقدر به فکر بقیه هستم که از خود بیرونم...
شعر آزار از سیمین بهبهانی: 
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین:
یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
جواب سیمین به ابراهیم صهبا:
گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
و امـــا جواب رند تبریزی به ابراهیم صهبا و سیمین:
صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست


امشبــ کـه آمدی در خوابـم
یادتـ نرود بوسه های گرمتــ را برایم
تـُهفه بیاوری
اصلا این بـار کـه بیایۓ
دیگـر یک لحظه هم
دستــ هایتـ را رهـا نمی کنم
این بار میبرمت جایۓ
کـه خدا هم دستش بهِمان نـرسد
آن وقت تـو همیشه در کنارم خواهۓ مــاند
بدون واهمه ایی از رفتنتــ ...
فقط من و « تــو »
فقط بگذار یک بــار دیگر رویای
بــا تـُو بودنم را حس کنـم
فقط یکـــ بـار...


هجـــــــــده سالگــــــــــــــی
من خلاف تیک تاک ساعتم به عقب می گردم
تا به 18 سالگـــــــــــی باز رسم
و در آن سال به آن روز به آن وقت رسم
عروســـــــــــــــــی که رفته گل بچیند
دیگر بدون تو حتــــــــــــــــــــــــی
گلــــــــــــــــی نمی چیند...
گل با تو دیدنیست و سفر زندگی با تو رفتنی
ساعت کوچک من
در همین زمان بمان...
باش تا باز پررنگ تر از قبل خودم
با شتابی پر تر ز18 سالگی
باز گویم صد بلـــــــــــــی!!

در راستای تفکیک جنسیت در جامعه از این به بعد پریز ها هم تفکیک می شوند. آقایون 2 شاخه هاشون رو میزنن توی پایینی که ریش داره ، خانوم ها میزنن توی پریز بالایی که خدایی نکرده برق هاشون یکی نشه !!

خود آزاری از نوع حادش، آدم مریض که شاخ و دم نداره که.
ســــرشماری در شهر های مختلف ایران
قزوین
- سلام
- به به سلاااام پسر گلم؛ بفرما تو
- خیلی ممنون - شما چند تا بچه دارین
- حالا چرا دم در، بفرما تو کسی خونه نیست
- نه مزاحم نمیشم، فقط بگین چند تا بچه دارین
- چرا نمیائ تو خودت بشماری، تعارف مکونی ها
- نه متشکرم در حین انجام وظیفه هستم
- 6 تا
- چندتا پسر چند تا دختر
- حالا میومدی تو یه چایی میخوردیم
- خیلی ممنون
- همش پسره
- متشکرم - فعلا خداحافظ
- بند کفشت بازه مهندس
- باشه سر کوچه میبندم
------------------------------------------------
رشت
- سلام
- سلام بابا جان
- ببخشید شما چندتا فرزند دارید؟
- از خودم رو بگم یا همه رو بگم ؟
- چه فرق میکنه ؟
- فرق نمیکنه فقط فامیلی شون فرق میکنه
- باشه بگین
- دقیقا یادم نیست ... باید از خانم بپرسم
- خوب به خانمتون بگین بیاد
- نیستش ... رفته بیرون
- کی برمیگرده ؟
- فردا صبح
- باشه - فعلا خدافظ
------------------------------------------------
اردبیل
- سلام
- نه منه ؟ (چه کار داری)
- سرشماری اوچون گلمیشم (برای سر شماری اومدم)
- ها !
- سرشماری، آمارگر، چند تا سوال دارم
- خودش خونه نیست
- شما چندتا بچه دارین ؟
- سنه نه ؟ (به تو چه مربوطه)
- سرشماری ماموریم (مامور سرشمارم)
- کپک اوغلی ایت جهنمه بلی نن ور رام پخون چیخار (گم شو پدرسگ تا با بیل نکشتمت)
- چرا هول میدی ؟ دارم میرم خوب
- ......
------------------------------------------------
قم
- سلام حاج آقا
-سلام علیکم و رحمه الله و برکات برادر . خسته نباشید . خدا قوت ان شاالله . الله اکبر.
-ببخشید حاج آقا شما چند تا فرزند دارید؟
- بسم الله الرحمن رحیم ..... دو تا , یه دختر یه پسر
- شغل
- مداح . نوحه خون . فروش البسه روحانیون و طلبه ها . مدیریت خانه عفاف.
-تعداد همسر ؟
- 55 تا
- بله!؟!؟!؟!؟!؟!؟! ببخشید بچه هاتون زن زائیدن یا زناتون بچه زائیدن؟!
- 54 تا صیغه یک نفر هم نکاح.
- صحیح .
- وقت نمازه برادر امری با من نیست؟
- نه متشکرم
والسلام علیکم و رحمه الله و برکات
---------------------------------------
اصفهان
- سلام
-سلام دادا
- شما چند تا فرزند داردی؟
- سی و سه تا
- چند تا دختر چند تا پسر ؟
- همش پسرس دادا
-تحصیلات؟
- دکترای متالوژی گرایش ذوب آهن .
-شغل؟
- برج ساز .
- وسیله نقلیه دارید؟
- بله .یه ژیان دارم
------------------------
زاهدان
- سلام
-شلام
- شما چند تا فرزند دارید؟
- شی و هفتا داشتم الان شه تاش مونده!
- جان!؟!؟!؟ منظورتون چیه!؟!؟؟!
- شی تاشون تو درگیری با نیروی انتظامی کشته شدن!
- متاسفم . حالا باقیمانده چندتا دختر و چند تا پسر؟
- شه تا دختر
- شغل ؟
- مامور نیروی انتظامی . شتاد مبارزه با مواد مخدر
-بسیار عالی!!!
----------------------
خوزستان - عرب
- سلام
- السلام علیک!
- شما چند تا فرزند دارید؟
-خمسه عشره واحد (51 عدد)
- چند تا دختر چند تا پسر!؟
- اربعه عشره ذکور(40 تا پسر) آمار دخترام هم به تو لامربوط !!!!
-متشکرم!!! خدانگهدار
- فی امان الله
-----------------------
شیراز
- سلام
-سلام کاکو
- شما چند تا فرزند دارید؟
- سه تا کاکو
- تعداد دختر و پسر ؟
- سه تاش دختره کاکو
- شغلتون ؟
- لوازم آرایشی بهداشتی میفروشم کاکو.
- در آمد متوسط ماهانه؟
- 15 میلیون تومن در ماه کاکو.
- ببخشد شما خلبان هستد یا کاسب!!!!!؟؟؟؟
- نه جون کاکو من کاسب لوازم آرایشی هستم
-------------------------------
جنوب تهران
- سلام
- کرتم
- شما چند تا فرزند دارید؟
- 4 تا دختر 6 پسر جمعا 12 تا .
- شغل
- فروش بیل و کلنگ یه باشگاه بدنسازی هم دارم !
- تحصیلات ؟
- سیکلم
- متشکرم
-زد زیاد
-------------------------
آبادان
- سلام
-سلام ولک
- شما چند تا فرزند دارد؟
- به تو چه کوکا!!!
-ا بابا ! آقا من مامور آمار هستم!
-خو کوکا منم مامورم !
-کارتتون لطفا
-خودت کارتت لطفا!!
- آقا اصلا شما بچه داری!؟!؟
- نه کوکا تموم کردم!
-آقا یه جواب درست حسابی بدین
-باشه ولک بپرس
چند تا بچه داری ؟
اونش دیگه به تو مربوط نست ولک
-خدانگهدار
نمی خواهی بپرسی چند تا عینک ریبن دارم؟
--------------------------------------
سمنان
سلام
سلام بفرمین
ا آماریره بیمیچوم (برای آمار اومدم)
خوش امیچه (خوش آمدی)
پیل میل هم مادن؟؟ (پول مولی هم میدن)
چه مذونوم شایدن هادن (نمیدونم شاید بدند)
هما پیا نارن منگم هادن (از ما نگیرن، لازم نیست بدهند)
شما دله کیه چندی نفری درن،چندی وچه دارین (در خونه شما چند نفر زندگی میکنن، چند تا بچه دارید)
هما وچه دسن، 4 دوتی داروم 6 پیری (بچه های ما ده تا هستن 4تا دختر 6تا پسر)
شما شغل چیچیه؟ (شغل شما چیه)
دله واژاری دکون داروم مسی مروشوم (توی بازار مغازه دارم ظروف مسی میفروشم)
شما سواد؟
هنه دیپلم ناچم (دیپلم نگرفتم)
شما دست درد نکره (دست شما درد نکنه)
بفرمین دنین کیه (بفرمائید خونه)
ممنون
منبع : joke123.blogfa.com
اولین شب بود
ــــــــــــــــــــــــــــــــ
من کنارش بودم او چه زیبا و خرامان با نگاهی سبز تر از امید پیشم می خرامید. او نهایت رویاهای بچگانه ام بود او تمام ناتمامم بود. نگاهمان به هم گره خورد کلی حرف آماده کرده بودم کلی برنامه داشتم کلی دلقک بازی و باز هم کلی...
اما انگار دهانم رو گل گرفته بودن گفت: چه آرومی این خیلی خوبه .خواستم شروع کنم به حرف زدن که باز گفت: خوشحالم که خیلی کم حرفی...

یه جورایی اون ته دلم مور مور شد ، با خودم گفتم چه خوب الکی الکی توی دلش جاشدم پس باید دیگه مثل سابق پر حرف و دلقک نباشم.
شب ، صبح شد و صبح هم ظهر .به پیشنهادش با هم رفتیم بیرون تا نهار رو در کانون گرم رستوران میل کنیم، من بی نهایت گرسنه بودم امــــا بروز ندادم آخه گفتم باخودش میگه با چه ... ایی ازدواج کردیما. 2 پرس جوجه سفارش دادیم من چند قاشق خوردم سرم رو بالا کردم تا یه نگاهی به بشقابش بندازم که دیدم در حالیکه من چند تا قاشق بیشتر نخورده بودم اون چند تا قاشق دیگه بیشتر از غذاش نمونده بود!!!
خلاصه غذاش که تموم شد با خودم گفتم زشته واسه خاطر من اینجا الاف شه من میرم خونه یه تخم مرغ باحال میخورم تو همین فکرا بودم که گفت عزیزم،دیگه نمی خوری؟؟ با تبسم گفتم نه ممنون. گفت چقدر خوبه که کم خوراکی پس غذاتو بده تا من بخورم...
منم خواستم خشکی نیارم گفتم آره همه میگن من اشتهام کمه و این خیلی خوبه خلاصه اون غذای منو خورد و من حرس خوردمو گرسنگی...
اومدیم سوار ماشین شیم بیایم خونه یهو ماشینشون روشن نشد حالا باز خدا رو شکر ماشین جلوی رستوران نبود
به من گفت عزیزم میشه لطفآ ماشین رو هل بدی تا گرم شه؟؟ منم گفتم حالا بی جنبه بازی در نیارم کمکش کنم گفتم باشه؛ نشست توی ماشین و من با کفش پاشنه 7 سانتی و لباسای پلو خوری ماشین هل دادم وای دیگه این نفسم بالا نمیومد
بالاخره با کلی زور ماشین روشن شد اومدم توی ماشین نشستم تازه میخواستم بگم که بره ماشینشو درست کنه که منو بعد از این بکار نگیره تو خیابون ،که گفت :چقدر خوبه که تو اینقدر قانعی!!! من عاشق خانومای مطیع و قانع هستم
باز دوباره من ته دلم مور مور شد و با خودم گفتم چه باحال همینجور هی دارم خودمو بیشتر تو دلش جا میکنم
و امـــــــــــــا حالا بعد 5 سال که دارم خاطراتم رو مرور میکنم و آلبوم مجردی هام رو میبینم تازه میفهمم که اصلآ اون ستاره ی 5 سال پیش نیستم و همسرم منو مثل یه خمیر بازی مدل دلخواهش ساخت اکنون من ستاره ایی هستم بی فروغ ، بی هیاهو ،و مثل مجسمه ای دست سازکه حتی دیگه روحم نداره...
امـــــــــــا بازم خوشحالم خوشحالم از اینکه من ستاره ایی هستم که با خاموش شدنم خانه ایی روشن باقیست و از تشعشعات نابودی ام دو ستاره ی دیگر به فروغ آمد.
آدم وقتی در حال مرگه از اطرافیانش حلالیت میخواد، در حالیکه بیشترین بدی رو در حق کسانی انجام داده که یا در قید حیات نیستند یا بخاطر بدی هاش الان در اطراف و دسترسش نیستند.
ویا اگر هم دسترسی بهشون میسر باشه، لااقل در اون زمان راضی به بخشش نیستند
آدم برفی کوچک و مغرور من ،
قبل از بیچارگی به فکر چاره باش...

بــــــــرداشت کاملأ آزاد...
امروز پدری دخترش را برای نان فروخت
امروز دختر ده ساله ای مادر شد
امروز دختری در ماشیت شیشه دودی با پسری همخواب شد
امروز دختری در التماس چشمانشدر چهار دیوار زن شد
امروز مادری در مقابل پسر سه ساله اش با مردی همخواب شد
و باز امروز عشق دختر باکره را با اسکناس سبز سنجیدند
امـــــــــروز دلم برای امروز گــــــــرفت...
نمی دانم دنیای شما کثیف است یا چشمان من بد می بیند!!!
یا به گانم هر دو...
رتبه فساد ایران در جهان
ایران با رتبه2.5 از 10، در میان کلیه کشورهای جهان دارای رتبه133 از نظر شاخص اقتصادی است.
بر اساس یک بررسی آماری از شاخص فساددر میان کشورهای جهان ایران،طی 4 سال منتهی به 2007 روند نزولی داشته است.مطابق این گزارش همچنین از میان 52 کشور اسلامی ،ایـــــــــران از حیث شاخص فساد در رتبه 30 ام قرار دارد.

لازم به ذکر است کشور های دیگر چون مالزی ، امارات ، بحرین، عربستانبورکینافاسو ، مصر ،موزانبیک ،اوگاندا ،مالی کوبور، گوبان ، موریتانی و بنین از کشور های اسلامی هستند که وضعیت فسادشان از ایران بهتر است.
!!!!!!!
همچنین بر اساس این گزارش ایران از میان 11 کشور عضو اوپک نیز دارای رتبه 8 از حیث فساد اقتصادی ست.
به استناد این گزارش پیچیدگی و ناکارامدی ضوابط و قوانین ، ناکارامدی سیستم نظارت، ناکارامدی در سیستم گزینش مدیران نبود سامانه اطلاع رسانی قوی ،دخالت گسترده دولت ، وجود انحصارات دولتی و غیر دولتی ،چگونگی فعالیت احزاب ،چگونگی نظارت نهاد های مدنی از جمله عوامل برجسته در پیدایش فساد مالی هستند.
!!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
منبع :
او و من!!
وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنــــــــــها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنـــــها مردن...
دکـــتــــــــــر علی شریــــــعتی
بــــــــــــــــــــــرداشت آزاد!
شیخ به زنی فاحشه گفتا مســــــــــــــــــــــــتی
هر لحظه به دام دگری پا بســـــــــــــــــــــــتی
گفتا: شیخ ، هر آنچه گویی هســــــــــــــتم
آیا تو چنان که می نمایی هســــــــــــــتی؟؟...

شقایق گفت با خنده نه بیمارم، نه تبدارم
اگر سرخم چنان آتش حدیث دیگری دارم
گلی بودم به صحرایی نه با این رنگ و زیبایی
نبودم آن زمان هرگز نشان عشق و شیدایی
یکی از روزهایی که زمین تبدار و سوزان بود
و صحرا در عطش می سوخت تمام غنچه ها تشنه
ومن بی تاب و خشکیده تنم در آتشی می سوخت
ز ره آمد یکی خسته به پایش خار بنشسته
و عشق از چهره اش پیدای پیدا بود ز آنچه زیر لب می گفت :
شنیدم سخت شیدا بود نمی دانم چه بیماری
به جان دلبرش افتاده بود- اما طبیبان گفته بودندش
اگر یک شاخه گل آرد
ازآن نوعی که من بودم
بگیرند ریشه اش را و
بسوزانند
شود مرهم
برای دلبرش آندم
شفا یابد
چنانچه با خودش می گفت بسی کوه و بیابان را
بسی صحرای سوزان را به دنبال گلش بوده
و یک دم هم نیاسوده که افتاد چشم او ناگه
به روی من
بدون لحظه ای تردید شتابان شد به سوی من
به آسانی مرا با ریشه از خاکم جداکرد و
به ره افتاد
و او می رفت و من در دست او بودم
و او هرلحظه سر را
رو به بالاها
تشکر از خدا می کرد
پس از چندی
هوا چون کوره آتش زمین می سوخت
و دیگر داشت در دستش تمام ریشه ام می سوخت
به لب هایی که تاول داشت گفت:اما چه باید کرد؟
در این صحرا که آبی نیست
به جانم هیچ تابی نیست
اگر گل ریشه اش سوزد که وای بر من
برای دلبرم هرگز
دوایی نیست
واز این گل که جایی نیست ؛ خودش هم تشنه بود اما!!
نمی فهمید حالش را چنان می رفت و
من در دست او بودم
وحالا من تمام هست او بودم
دلم می سوخت اما راه پایان کو ؟
نه حتی آب، نسیمی در بیابان کو ؟
و دیگر داشت در دستش تمام جان من می سوخت
که ناگه
روی زانوهای خود خم شد دگر از صبر اوکم شد
دلش لبریز ماتم شد کمی اندیشه کرد
آنگه
مرا در گوشه ای از آن بیابان کاشت
نشست و سینه را با سنگ خارایی
زهم بشکافت
زهم بشکافت
اما ! آه
صدای قلب او گویی جهان را زیرو رو می کرد
زمین و آسمان را پشت و رو می کرد
و هر چیزی که هرجا بود با غم رو به رو می کرد
نمی دانم چه می گویم ؟ به جای آب، خونش را
به من می داد و بر لب های او فریاد
بمان ای گل
که تو تاج سرم هستی
دوای دلبرم هستی
بمان ای گل
ومن ماندم
نشان عشق و شیدایی
و با این رنگ و زیبایی
و نام من شقایق شد
گل همیشه عاشق شد 
انشای زیبای دانش آموز دوم ابتدایی...


آنکه ثروت خود را از دست داد ، زیاد نباخته است ولی آنکه دوست خود را از دست داد پاک باخته است ...
دفتری که بسته شد، بازش نکنید؛ دلی که شکسته شد، نازش نکنید؛یاران شما را بخدا به عشق بی وفایی نکنید؛یا با وفا کنید تا آخر عمر؛ یا که از اول آشنایی نکنید...

عکس شهدا را می بینیم ولی عکس شهدا عمل می کنیم!!!


درد من تنهایی نیست؛ بلکه مرگ ملتی است که گدایی را قناعت، بی عرضگی را صبر، و با تبسمی بر لب، این حماقت را حکمت خداوند می نامند...
چه ساده بودم که گمان می کردم
به دورم می گردند کسانی که دورم می زدند...


زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود. ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد: مواظب باش، مواظب باش، یه کم بیشتر کره توش بریز.. وای خدای من، خیلی درست کردی.. حالا برش گردون.. زود باش. باید بیشتر کره بریزی.. وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم؟؟ دارن می سوزن. مواظب باش. گفتم مواظب باش! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی کنی.. هیچ وقت!! برشون گردون! زود باش! دیوونه شدی؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی. نمک بزن... نمک...
زن به او زل زده و ناگهان گفت: خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده؟! فکر می کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟
شوهر به آرامی گفت: فقط می خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می کنم، چه احساسی دارم . . .
منبع: نا معلوم

تنها موجودی که با نشستن ، به موفقیت می رسد مـــــــــــــــــــــرغ است...!!![]()

راهبه ای در یک صومعه بسیار منطقی فکر میکرد و به همین سبب به خواهر منطقی معروف شده بود.
شبی باتفاق راهبه دیگری به صومعه مراجعت میکردند که متوجه شدند مردی آنها را تعقیب میکند. دوستش پرسید چی فکر میکنی ؟
گفت منطقی است که فکر کنیم او در صدد است به ما تجاوزکند.
دوستش گفت حالا چیکار کنیم؟ گفت منطقی است که از هم جدا شیم، هر دوی ما را که نمیتواند تعقیب کند.
جدا شدند و دوستش سراسیمه خود را به صومعه رساند در حالیکه مردک بدنبال خواهر منطقی رفت بعد از مدتی خواهر منطقی هم وارد شد، و ماجرا را تعریف کرد.
گفت مردک به من نزدیک شد و من منطقی دیدم که دامن خودم را بزنم بالا دوستش پرسید او چی کار کرد ؟
گفت او هم شلوار خود را کشید پایین. پرسید خب، بعدش چی شد؟ گفت خب، نتیجه منطقی این شد که من با دامن بالا زده خیلی سریع تر میتوانستم بدوم تا اون که شلوارش پایین بود و به این ترتیب تونستم از دستش در برم بیام اینجا
تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوجـــــــــــــــــــــــــــه توجه!!
شما کدوم یکی رو ترجیح میدین؟؟
کانال یک( مختار، جومونگ)
کانال دو(افتتاح طرح ملی در...)
کانال سه( دستیابی دانشمندان هسته ای به...)
کانال چهار( آثار مثبت هدفمند سازی یارانه ها در...)
کانال پنج( بچه های گل دست به لباسشویی تون نزنید!!)
کانال شش( خبر فوری: راه اندازی نیروگاه بوشهر در 600 ماه آینده)
کانال هفت( تأثیر ذکر ایام هفته)
وقتی تلویزیون را میبینی همه چی خوب عالی خلاصش کنم دیگه ،همه چی آرومه...
و اما اینترنت...
تابناک: تجاوز گروهی در خمین شهر
خبر آنلاین: تجاوز گروهی در خراسان
خبر آنلاین: کشته شدن قویترین مرد دنیا در کف خیابان
جام جم: تجاوز شش نفر به یک زن در کرج
تابناک: اعدام یک نفر به جرم تجاوز به کودک 8ساله و nتا کودک آزاری...
شما کدوم رو ترجیح می دین؟؟؟
زیبا ترین آب نما های دنیا










روزی به روی سنگی نشسته بودم ناگهان پرنده ای پر زنان از روی سرم گذشت
روی سنگی نشست و گفتا بنویس.گفتم از چه؟؟ گفت از عشق، گفتم قلم ندارم گفت
از استخوانت،گفتم جوهر ندارم گفت از خونت،گفتم کاغذ ندارم گفت از قلبت؛ از استخوان
قلمی،از خون جوهری و از قلب کاغذی نوشتم "به خدا دوستت دارم"


چند ساعتی با هم بودیم
من به تو نگاه میکردم
و تو به ساعتت...
تو قرار داشتی و من
بی قراری...

تقدیم به همسرم

من و تو 50 سال بعد...



دلنوشته
تقدیم به سه نقطه!

دیدی تو آن روز ،پژمردنم را
دیدی تو ان روز ،درد تنم را
دیدی که شمعی ،جانسوز بودم
حتی نکردی من را نگاهی!!
امروز گفتم احساس خود را
کای دلبر من، پیمانه من رو به تمام است...
اما ندیدی، تو نشنیدی...
حالا دگرمن،جایی ندارم
دگر در اینجا ،کاری ندارم...در حال رفتن ، راهی ندارم!
کسی بجز تو خبر ندارد
اما فغانا....!!
درد این نباشد باشی پر از درد
یارت نباشد، آنجا کنارت
غم باشد آن جا، جایی که یارت
باشد کنارت، تو چون یه ماهی؛
اما به خشکی، محتاج آبی؛ تا زنده مانی
یارت که باشد همسان دریا
باشد کنارت
اما نبیند
آهت، فغانت...!!
یعنی ببیند اما نخواهد دردت ببیند...
باتو ام...
کشتمش...
مگسی را کشتم،نه به این جرم که حیوان پلیدیست ، بد است
و نه چون نسبت سودش به ضرر یک به صد است
طفل معصوم به دور سر من می چرخید
به خیالش قندم
یا که چون اغذیه مشهورش تا به آن حد گَندَم!!!!!
ای دو صد نور به قبرش بارد
مگس خوبی بود
من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد
مگسی را کشتم...!!
دلنوشته زیبای مردی به همسرش


چرچیل و راننده تاکسی
گفته شده، روزی چرچیل(نخست وزیر اسبق بریتانیا) سوار تاکسی شده بود و به دفتر bbc برای مصاحبه می رفت.
هنگامی که به آنجا رسید گفت: آقا نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم. راننده گفت: نه آقا! من می خواهم سریعأ به خانه بروم تا سخنرانی چرچیل را گوش کنم.
چرچیل از شنیدن این حرف و علاقه راننده بسیار خوشحال و ذوق زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.
راننده تاکسی با دیدن اسکناس ده پوندی گفت: گور بابای چرچیل، اگر بخواهید تا صبح هم اینجا منتظرتان می مانم...!
قلب دختر
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی من اولین نفری هستم که میام تا با تمام وجود قلبمو بهت هدیه کنم. دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد...حال دختر خوب نبود نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود... دختر با خودش می گفت: میدونی که من هیچ وقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و بخاطر من خودتو فدا کنی.. ولی این بود اون حرفات...حتی برای دیدنم هم نیومدی شاید من هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید.
چشمانش را باز کرد. دکتر بالای سرش بود به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟؟ دکتر گفت : نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده، شما نیاز به استراحت دارید، در ضمن این نامه برای شماست.!دختر نامه رو برداشت اثری از اسم روش دیده نمی شد بازش کرد توی نامه چنین نوشته شدن بود.
"سلام عزیزم الان که داری این نامه رو می خونی من در قلب تو زنده ام... از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون می دونستم اگه بیام نمیذاری قلبمو بهت بدم ،همیت شد مه این کارو انجام ندادم.امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه. عاشقتم تا بی نهایت......"
دختر نمی توانست باور کند. اون این کار رو کرده بود.اون قلبشو به دختر داده بود.آرام اسم پسر را صدا کرد، قطره های اشک پهنای صورتش را گرفته بود و به خودش گفت چرا هیچ وقت حرفاشو باور نکردم...
عشق واقعی
2 دانه در بیابانی از دستان عاشقی افتادند و شروع به روئیدن کردند. بعد از اینکه دوران نهالی را پشت سر نهادند،عاشق هم شدند و کبوتری ،پیام رسان عشق دو درخت جوان شد.روزی شکارچی زیر درخت اول کبوتر را با تیر زد و برد، سه روز بعد دو درخت جوان خشکیدند...
زن هرزه
حکیمی در راه سفر به قریه ای سید وارد شد،زنی که در آن قریه به هرزگی معروف بوذ به دیدن حکیم آمد.جرعه ی آبی آورد و به حکیم گفت: از غذای امشبم تکه نانی باقی مانده با کمی آذوقه ،به خانه من بیا تا شکمت را سیر کنم. حکیم قبول کرد آن زن جلوتر رفت. مردان قریه که آن زن را به خوبی می شناختند نزد حکیم آمدند و گفتند : این زن خراب است همین دعوت شما هم بی غرض نبوده. اگر شما به آنجا بروید ممکن است شما را هم به گناه بکشاند.
حکیم دست یکی از مردان را گرفت و گفت حالا دست بزن مرد متعجب شد گفت: حکیم !یک دستم را گرفتی با یک دست که نمی توانم دست بزنم ،حکیم گفت:هرزگی زن قبیله یتان از هرزگی مردان تان است.تا وقتی مردان دنبال زن هرزه نباشند، زن هرزه، هرزگی نمی کند.
به لاک پشت بنگر!
لاک پشت ها تنها زمانی پیشرفت می کنند که سرشان را از لاک خود بیرون بیاورند.
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری لااقل همچون سیب باش که با افتادنت اندیشه ایی را بالا ببری(دکتر علی شریعتی).
عشق! عشق تنها چیزی ست که با بخشیدن ،بیشتر می شود.
کسی که می ترسد شکست بخورد ،حتمأ شکست خواهد خورد.
همه چیز در پایان خوبست. اگر خوب نباشد بدانید که هنوز به نقطه پایان نرسیده است.
در بخشش همچون باران باش که در ترنمش، علف هرز و گل سرخ یکی است.
بهدستور دادگاه قبیلهای در شهر مروالا در پاکستان یک دختر ۱۸ ساله پاکستانی مورد تجاوز گروهی قرار گرفت. در حالی این جرم اتفاق میافتاد که حدود ١٠٠٠نفر از مردم شهر و پدر آن دختر نظارهگر این اتفاق بودند.
طبق گزارشهای منتشر شده برادر 11 ساله این دختر که نوجوانی از قبیله گوجار میباشد با دختری از قبله ماسوتی که از لحاظ اجتماعی بالاتر ازقبیله او بود رابطه برقرار کرده و مردم شهر ، آنان را در حال قدم زدن در شهر مشاهده کرده بودند…

دادگاه قبیلهای وابسته به قبیله ماسوتی برای انتقام از این کار نوجوان، طبق قواعد عرفی حاکم در پاکستان دستور داد که باید خواهر آن پسر ۱۱ ساله در میان عموم مردم شهر و حضور پدر آن دختر مورد تجاوز گروهی مردان قبیله قرار گیرد تا به این طریق اعتبار و شرف خود را در جامعه برگردانند.
در این تجاوز ۴ مرد به انتخاب دادگاه شرکت کرده بودند و در حالی که دختر و پدر با گریه از آنان درخواست بخشش میکردند با حضور بیش از 1000نفر از مردم شهر و جلوی دیدگان پدر به دختر ۱۸ ساله تجاوز شد.
این شیوه طبق عرف برخی قبایل پاکستان، حق عرفی و قانونی افراد برای ستاندن شرف و حیثیت خود در جامعه است.
طبق گزارش سازمان حقوق بشر سالیانه دهها جرم اینچنینی در جامعه پاکستان اعمال میشود که دولت و نیروهای امنیتی با وجود اطلاع قبلی در صدد منع اعمال آنها نیستند.
یار دلنشین
خدای من دوست داشتم تو در نظرم آن چنان بزرگ و ترسناک می نمودی که نتوانم حتی یک لحظه از یادت غافل باشم .نه....،اشتباه کردم،دوست ندارم ترسناکی و غضبت را چون تو در نظرم آن چنان مهربان می نمایی که از خود شرم دارم با وجود مهربانی و عشقت ،خودم را مقابل تو در معرض گناه قرار دهم. آه...ای خدای تمام لحظه های بی کسی وغم چرا من و چه بسا همگان که در زمان غم ، تنهایی و ناامیدی تو را احساس می کنیم .مگر کدامین حس است که تو را در هنگام غم ها و ناامیدی ها ازیاد ببرد.

آه... ای خدای من، بی شرمانه می گویم و بی شرمانه انجام می دهم و خود را به نافهمی و کژفهمی و سهل انگاری می زنم تا خودم و گناهم را توجیه کنم، اما دریغ که هوش و درایت من بس کوچک وزیرکی و فهم تو بس بزرگ است.
آن گونه که در فهم بزرگ ترین انسان ها و چه بسا مجردات نگنجد.خدایا ببخش بدی ام را به خوبی خود و نادانی ام را به دانایی خود، و عطایم نما محبت و سوز دل تا درک کنم ذره ای از محبتت را باشد که شرم کنم خود را.
پروردگارا ،تو چونانی که با تو حرف زدن را آن قدر دوست دارم که صحبت با هیچ کس را ندارم.
تو چونانی که گفتن به تو و خواستن از تو برایم خوش تر از هر چیز است تو چونانی که نامت ،یادت ،فکرت،و سخنانت مسکنی است که هر دردی را فرو می گذارد. درد من بی دردی ست دردت را عطایم نما و مرا خراب خود کن تا کمی آرام گیرم و وجودم را فنایت کنم . آه خدای من آنقدر حرف دارم که نمی دانم چگونه بیان کنم و در کدامین صفحه ها بنویسم تا دوام سخنانم را در وصف احساسم به تو داشته باشد.
آن قدر بزرگ و دلنشین و مهربانی که نمی توانم سخنم را قطع کنم، اما دریغ که شرایط مهیا نیست .
خدایا مرا حتی لحظه ای اندک از خود دور مساز و آتش عشقت بر من انداز و مرا پیرو حق کن به حق مقربان درگاهت.

سلام میکنم به همه شماعزیزانی که به وبلاگ من سر زدین، خیلی خوش اومدین اصلأ غریبی نکنین هااا اینجا رو مثل وبلاگ خودتون بدونین خلاصه هر وقت احساس کردین میخواین شکایتی گله ایی چیزی از زمونه و آدماش بکنین اما کسی رو پیدا نکردین بیاین از من انتقاد کنین سعی می کنم کم ناراحت شم! این حرفا رو زدم یکم جو عوض شه ،حالا میرم سر اصل مطلب عمده وبلاگ من اشعاروحکایاتی هست که به نظرم جالب اومد البته بعضی شعر ها رو هم خودم گفتم .ناگفته نماند که دارم سعی می کنم مطالب متنوع ومهیج دیگه رو هم در این وبلاگ بگنجونم...
خیلی دوست دارم عزیزانی که مطالب من رومیخونن نظرشون رو درمورد نوشته هام حتی شده در یک عبارت کوتاه بنویسن.
اگه دیگه خیلی خوشتون اومد مثبت ترین کاری که میتونین انجام بدین اینه که آدرس وبلاگم رو به دوستاتون هم بدین تا اونام سر بزنن.
شاید بد نباشه یکمم در مورد خودم واستون بگم،من سورنا دانشجوی ترم آخرحقوق هستم 21سالمه ورمز موفقیتم در کارام رفیق باب و علت ناکامی در بعضی کارها هم همون رفیق بود البته وقتایی که ناباب می شد!
خیلی دوستون دارم و باز هم سپاس گذارم از حسن نظری که به من و وبلاگ خودتون دارین.